شهید جعفر جنگروی تعریف میکرد:پس از اتمام هیئت نشسته بودیم دور هم،داشتیم با بچه ها حرف می زدیم.
ابراهیم در اتاق دیگری تنها نشسته بود.تو حال خودش بود.وقتی بچه ها رفتند آمدم پیش
ابراهیم.هنوز متوجه حضور من نشده بود.
با تعجب دیدم هر چند لحظه سوزنی را به صورتش و به پشت پلک چشمش می زند.یک دفعه گفتم:چیکار میکنی داش ابرام؟
تازه متوجه حضور من شده بود...از جا پرید...از حال خودش خارج شد...بعد مکثی کرد و گفت: هیچی، هیچی، چیزی نیست.
گفتم:به جون ابرام نمیشه!باید بگی برای چی سوزن زدی تو صورتت!
مکثی کرد و خیلی آرام مثل ادم هایی که بغض کرده اند گفت:سزای چشمی که به
نامحرم بیفته همینه...
آن زمان نمی فهمیدم که
ابراهیم چه می کند و این حرفش چه معنی دارد.ولی بعد ها وقتی تاریخ زندگی بزرگان را خواندم دیدم که آنها برای جلوگیری از آلوده شدن به گناه خودشان را تنبیه می کردند.
از صفات برجسته ی شخصیت او دوری از
نامحرم بود...
اگر می خواست با
نامحرم (حتی از بستگان) صحبت کند به هیچ وجه سرش را بالا نمیگرفت....
به قول دوستانش:
ابراهیم به زن
نامحرم آلرژی داشت!!! حجاب ریحانه بهشتی...
ما را در سایت حجاب ریحانه بهشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 152 تاريخ: دوشنبه 19 شهريور 1397 ساعت: 4:18